تبليغاتX
نیلوفر آبی

نیلوفر آبی

water lily

غدیر

 

صحرا آغشته با آفتاب، سکوت حاکم است، نفس‌ها حبس شده فرصتی برای انتخاب نیست. فقط به اندازه‌ی یک آری یانه!

بهشت در انتظار است و جهنم شعله‌ور از انکار منکران و تمسخر مسخره کنندگان. می‌خواهی به گوش باش یا نباش. حواست باشد یا نباشد. چه بیدار باشی چه خودت را به خواب بزنی فرقی به حال غدیر نمی‌کند.

صفوف را منظم کنید. یا آن‌طرف یا این‌طرف. این‌جا غدیر را به پهنای قیامت به پا کرده‌اند. آن سو تلالؤ نام علی است. امیر عالم است. آسمان به پایش افتاده آن‌گونه که ملائک سجده بر آدم کرده بودند. این‌بار شیاطین سجده بر شیطانی کرده‌اند که از ولای علی تمرد کرده‌است.

غدیر نه، این‌جا قیامت است. هرم برخاسته از صحرا به صورت می‌خورد. فوج آدمیان افق را پوشانده، صحرا هنوز جا دارد. همه آمده‌اند. از شیاطین پرسیده‌اند: علی یا جهنم؟ و از آدمیان و جنیان ... بهشت می‌روی با نام علی؟ ملائک زودتر جواب دادند: بهشت بی نام علی هرگز. آدمیان و جنیان دو گروه. یکی با شیاطین و دیگری با ملائک. همان‌ ملائک که سجده کرده بودند...

غدیر نه، این‌جا قیامت است. آسمان به سرخی گرائیده. آماده است. شاید که ببارد. باران یا سنگ؟ ابرهایی سیاه. و در دور دست جایی سمت یمین، دشت سبز و باران و ابر سفید و نهرهایی برای اهل تسلیم. دور است اما در دسترس. هرچه این‌جا تلاطم است آن‌جا آرامش است. هرچه این‌جا همهمه‌ی سکوت است آن‌جا نغمه‌ی شادی. فقط یک بلی باید بگوئی. این‌جا گاه ماندن نیست. باید بروی به یمین. اگر این‌جا بمانی، نه می‌مانی و نه میروی. می‌برندت. آری می‌برندت آن‌جایی که سجده کنندگان نیستند. نه اشتباه گفتم. قبل از بردنت آسمان خواهد بارید، از سنگ. خدا این‌جا را از ابابیل پر خواهد کرد. فقط زمانی کوتاه مانده. زمانی به اندازه‌ی چشم بر هم زدن، به اندازه آستانه‌ی اعلام یک تصمیم. با علی می‌روی یا همین‌جا می‌مانی؟ این‌جا آدم را یاد حارث می‌اندازد.

راستی حارث را می‌شناسی؟ حارث بن نعمان فهری. روز غدیر رو به پیامبر خدا -که سلام خدایش براوست و بر خاندانش-  ایستاد و با بی‌شرمی گفت:
ای محمد، هرچه گفتی پذیرفتیم.
بر سر فرستاده‌ی خدا منت گذاشت.
گفت: حال پسرعموی خود را امیر ساختی نمی‌دانیم این حکم از طرف خداست یا خودت؟
رحمت عالمیان به او فرمود که حکم از طرف خداست.
حارث پس از شنیدن جواب، گفت: خدایا، اگر آن‌چه گفته درست است سنگی از آسمان بر من فرود آر و مرا هلاک کن. هنوز سخنش ناتمام بود که از آسمان، سنگی بر او فرود آمد...

و در این هنگام آیه‌ای نازل شد:

«سأل سائلٌ بِعَذابٍ واقٍع * لِلکافِرینَ لیسَ لَهُ دافِعٌ ».

تقاضا کننده ای تقاضای غذابی کرد که واقع شود. این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند.

غدیر نه، این‌جا قیامت است. من در حال رفتنم. این‌جا در آستانه‌ی سنگ باران است. عذاب، ابر خویش را پهن کرده‌است. می‌مانی یا می‌آیی؟ اگر آمدنی هستی برویم. کاروان علویون در حال حرکت است. بار بسته‌اند. فقط یک یاعلی و بعد بهشت. باور نداری؟ اصلاً مهم نیست. دگر مجالی برای جدال نیست. تا تمسخرم کنی من رفته‌ام. پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم. تو هم نگاهت را بدرقه‌ی من نکن. فقط چشمت به ابرها و سرخی آسمان و ابابیل باشد. من رفتم. با دوستانم. با هم‌کیشانم. ورد زبانمان ذکر امیر است. ما رفتیم.
به رسم خداحافظی می‌گویم: یا مرتضی علی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:27  توسط آیدین  | 

همسفر

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:7  توسط آیدین  | 

love

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:37  توسط آیدین  | 

عکس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:19  توسط آیدین  | 

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

http://www.pic.iran-forum.ir/images/hr7vmyxwbjmie3v5vkp0.jpg

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی



تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد می کردی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستی


و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادی


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختی


تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم


اي کاش مي دانستی


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستی


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزرديکه اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد


اي کاش مي دانستی


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته ای


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد


کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها می کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:41  توسط آیدین  | 

حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:6  توسط آیدین  | 

120

در شبان غم تنهايي خويش .. عابد چشم سخن‌گوي توام..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:52  توسط آیدین  | 

سراب رد پای تو

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

گریه سکوت سراب دوری دلتنگی داریوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:42  توسط آیدین  | 

ای دوست

فداغ عشقولانه

ای دوست

دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق توازآن من است

آن روز که لحظه وداع من وتوست

آن شوم ترین لحظه پایان من است

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 10:18  توسط آیدین  | 

....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 10:15  توسط آیدین  |